شبونه رسیده بود ترمینال.
علی تو رخت خوابش نشسته بود هی در فندکشو باز میکرد هی می بست. اولش حال
نداشتم چشمامو باز کنم. دیدم خیلی شد این باز کردن و بستنه. پاشدم نشستم زل
زدم بهش. گفتم: مرده شور ریختتو ببره بخواب خُب! دوباره در فندکشو باز کرد
دوباره بست. گفت علی! من شیش باید برم کشتارگاه. بعد اگه خواب بمونم یعنی
باید بعد از ظهر هم برم گاو بکشم بعد یا الان میگی چه مرگته یا.... برگشت
طرفم گفت کجا با من دوست شدی یعقوب؟ گفتم نبش قبر کنیم خاطراتو؟ خیلی
قشنگن؟ گفت بگو. گفتم لوس نشو هی هر بار میزنه به سرت میگی تعریف کن! چند
سالم بوده مگه؟ چی یادم بیاد اصلا؟ گفت همین امشب بگو، دیگه هیچ وقت نگو.
تکیه ام رو دادم به پایه ی مبل و گفتم من که نمیفهمم پیِ چی میگردی. دلش پُر بود، گفتم: ننه ی ما که ولمون کرد و رفت به خیالمون این جور بود که با
قطار رفته، می اومدیم مینشستیم سر تپه ای که ریل قطار بود اونم این ور خط
که اگه قطار برگشت اگه مادرم رو پس اورد ببینم، برم دنبالش. گفتم یه روز ولی
.... گفتم علی بزار اینجاهاشو نگم. میدونی دیگه قربونت برم. من اومدم اون
ور خط تو شیب پایین تپه. چراش رو نگم. گ
برچسب:
نویسنده: سجاد نوری
تاريخ: دوشنبه
2 اسفند
1395 ساعت: 18:33